اومدم از هند اومدم

با ماشین بنز اومدمزباننیشخند

سیلوم به برو بچ

خوب بیدین؟ خجالت

بسم الله...

سلاممم من جیک جیک 26 سال دارم(اونموقع ها 15سال داشتم)نیشخندیه مهمون دارمسبزخاله پری اومدهههههههههخنثیبا تاخیر یک هفته ای

پدر منو دراورده ، حالمم بد کرده بدجوره ناجورنگرانخدافظنیشخند

وایییییییییییی چه هوایییییییییییی عالی عالیییییی توووووووووووووپ ..حسابی حال کنیدا با این هوا..

نمیدونم چکار کنم برای عکسا که تو گوشیمه و هنوز نذاشتمناراحتهرکاری میکنم اصلا نشون نمیده که بخام بریزم تو لپ تاپ...با گوشی ام خواستم اپلود کنم نشد لعنتی

یادتونه اون بنده خدایی که منو میخواست؟ در موردش بهتون گفته بودما.. که بهم پیغام داده بود من شمارو میخام...میخام به مامانم بگم زنگ بزنه خونتون و قرار خواستگاری بذاره؟ منم بهش گفتم صبر کنه فعلا!!! یک ماهی گذشته از اونموقع چون قبلشم پیغام داده بود من کم محلش کرده بودم... یچند باری باز پیام میداد که من جوابشو ندادم.. تا دیشب که گفت فکر نمیکنی وقتشه ؟  نمیخوای اجازه بدی با خانوادم بیام و صحبتامونو بکنیم؟ گفت نظرت چیه؟

منم بهش گفتم تو با خودت چند چندی؟ یکدل هستی؟ مطمئنی از خودت؟؟ گفت اره من تردیدم فقط بخاطر وضع جیبمه.. با خانوادمم صحبت کردم ولی اگر اجازه بدی تو اینهفته من جدی تر باهاشون صحبت کنم و تا اخر هفته نتیجه رو بهت بگم...یا اجازه میدی میام و صحبتامونو میکنیم تا به نتیجه برسیم یا هم اجازه نمیدی و همه چی تموم میشه!!! میخام تا اخر هفته تکلیفمو بدونم...

قبلشم بهش گفته بودم من اصلا نمیخام عجله کنم...تو خونوادمونم همه خبر دارن از ایشون الا مامان و بابا!!! که گذاشتم وقتی قطعی شد بهشون بگم... یا هم فوقش مامانش زنگ میزنه قرار میذاره

منکه نمیخام همونموقع جوابشو بدم ..احتمالا بهش میگم تا سال جدید باید فکر کنم.. بالاخره نمیشه هم موقعیت هامو از دس بدم...

از لحاظ سطح فرهنگ در سطح خودمونن...البته خونوادش... دقیق میشناسم... منتهی از بابت خودش مطمئن نیستم.. اما در اینکه دوستم داره شکی نیست.. اما از لحاظ فکری باید باهاش صحبت کنم که حساب دستم بیاد.. البته تا حدودی هم دستم اومده.. اما نمیخام اصلا عجله کنم..

یمورد دیگم که پیش اومده بود از خودم کوچیکتر بود متاسفانه... اما این مورده که دارم میگم یکسال از خودم بزرگتره.. دوتامونم متولد اذریم..خیلی از رفتارا و خصوصیاتمونم شبیه به همه...

یخورده مرددم برای اینکه بهشون بگم بیان یا نیان.. بهرحال گفتم با خانوادم صحبت میکنم و نتیجشو میگم.. حالا ببینم چطور میشه..

خیلی استرس گرفتم دیشب... دست و پام یخ کرده بود..نمیدونم کارم درسته یا نه.. اما ابجی میگه تو نباید الکی موقعیت هاتو از دس بدی بخاطر تجربه بدی که داشتی.. و روش حتما فکر کن... حتی با دوستای ابجی هم مشورت کردم.. بالاخره قشر تحصیلکرده و با توجه به رشته شون و حضورشون در اجتماع بهتر میتونن نظر بدن.. شاید من تو گود هستم خیلی متوجه جریانات نشم ..اما شماهایی که خارج از گود هستید میتونید بفهمید چه رفتاری درست تره...

تردید دارم اما توکل بر خدا... سپردم به خودش همه چیو..

اینم خلاصه گزارش اینهفته... همه چی امن و امانه خداروشکر...

میسپرمتون به خدا...پاینده باشید..قلب