بنام خدا

سلام بر دوستان خوب و گرامی

حلی مودب میشودنیشخنددوستان عزیز و سروران گرامی حالتون چطوره؟

خوبین عزیزان؟

حرف خاصی که ندارم ولی اومدم حاضری بزنمو برم!!!

اول در مورد عکسا بگم که باید یه نفرو پیدا کنم واسم عکسارو بریزه تو لپ تاپ، به محض اینکه اینکارو کرد حتما میذارم..

دوم اینکه اگر دعوام نمیکنید شنبه شب خواستگار اومد خونمون..البته بهتون گفته بودم که چندتایی اومدن.. ولی اون در سطح محل کار بود و همونجام جواب دادم.. ولی این یکی با اینکه تقریبا همسایه محل کار هستن و هم خودشون هم مادرشون از ارباب رجوع های من بودن... یکمی قضیه فرق داشت..

چند باری مادره اومد و باهام صحبت کرد و دو سه باری هم خونه تماس گرفته بود.. قرار نبود بیان خونه..حتی من تو ذهنم بود بگم پسرشم بیاد من ببینمش..مادره رو میشناختم چون خودشو معرفی کرده بود ولی پسره رو نه.. ظاهرا ایشون اومده بودن منو دیده بودن ولی من نمیشناختمشون...

رو این حساب تصمیم داشتم بهش بگم اقا زاده رو بفرستن محل کار..من اینجا ببینمشون...منتهی از ایشون اصرار که ما بیایم خونتون و مادره محترم دل رئوف ما هم با مشورت از بقیه بهشون اجازه داده بود... چون میدونست من سر و صدا میکنم به من نگفته بود.. تا شنبه صبح که گفت امشب میخوان بیان.. انقدر اعصابم خورد بود که حد نداشت... گفتم مادره من نباید اول با من مشورت میکردی؟ گفت تو داری الکی خواستگاراتو رد میکنی..بذار بیان ببینم چجوری ان!!!

همونروز مشخصاتشو پرسیدم و از یسری دوستام در موردش تحقیق کردم.. و خوشبختانه همسر یکیشون این اقا رو میشناخت و یسری اطلاعات داد در موردش که زیاد خوشایند نبود.. البته من به این دوستم اعتماد کامل دارم و مطمئنم حرفاش از رو غرض نیس... خلاصه شب اینا اومدن با یه جعبه شیرینی و نشستن...

اولش به یسری حرفای الکی گذشت مث سایر دیدنها..تا اینکه مادره گفت ما میریم تو اتاق بغلی شما صحبت کنید.. من گفتم منکه حرفی ندارم.. منتهی اصرار کردن منم چیزی نگفتم... ده دقیقه فقط به سکوت گذشت تا خودش به حرف اومد که سوالی ندارین و اینحرفا... منم یسری حرفا زدم و یخورده رفتار و چهره ش و طرز نگاهشو حلاجی کردم تو ذهنم!!!

یلحظه برگشت گفت من میترسم از اینکه مردم حرف خوب نزنن!!! گفتم مگه از خودتون شک دارید؟ طلا که پاکه چه منتش به خاکه!! انگار خودشم میدونست که از بس گند زده پرونده پاکی نداره!!

گفت خونه دارم-ماشین دارم- باغ دارم- فلان دارم... خیلی ریلکس برگشتم گفتم همشو واسه خودتون دارید...چون اینچیزا برا من پشیزی ارزش نداره و به چشمم نمیاد.. اصلا مال و منال برام مهم نیس... مهم فقط و فقط اخلاق و دیانت و صداقته و نه بیشتر!!!! گفت خیلی پولدارم و فلان... منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم پول برا من ملاک نیسزبان بیچاره هنگ کرده بود!!!

احساس کردم از خودش چیزی تو چنته ندارو رو کنه متوسل شده به پول و مال و منال ..که منم صاف زدم تو برجکش... بنده خداقهقهه

نمیدونم چرا پسرا به خودشون اجازه میدن هر غلطی میخان بکنن اما موقع ازدواجشون میرن سمت کسی که هیچ غلطی نکرده!!! من به همچین ادمایی میگم !! بیلاخخخ...لطفا برو سمت کسی که مث خودت باشه و یه نفر دیگه رو با خودت به گند نکش!

نه! خوشم نیومد! حس خوبی بهش نداشتم.. اونم بخاطر حرفای خودش!!!! خلاصه اینا رفتن و فرداش زنگ زدنخنثیمادره من گفت من هنوز با دخترم صحبت نکردم..بعدشم مگه یه روزه میشه جواب داد؟؟؟؟؟؟؟

منم از چن نفر در موردش پرسیدم ... راستی این اقا هم قبلا عقد بوده جدا شده ، البته چند سال قبل.. در مورد همسر سابقشم پرسیدم و ایشونم پرسید.. تو ذهنم بود که در موردش از همسر اولی هم تحقیق کنم!!!

به خانواده گفتم جوابم منفیه اما بخاطر اینکه نگین الکی ردش کردی در موردش تحقیق میکنم تا پیش خودمم خیالم اسوده باشه... تا اینجا که خیلی چیز خوبی در موردش نشنیدم!! اما قرار شد پسر داییمم واسم تحقیقات انجام بده..تا خیالم راحت بشه..شاید یک درصد من اشتباه میکنم و پسر خوبی باشه! نمیدونم!!

از خدا میخام هرچیزی که خیر و صلاحمه جلو راهم قرار بده!! هیچ عجله ای ندارم!! فعلا مجرد هستیم در خدمتتون نیشخندتا ببینیم کی صلاح خداست که متاهل خدمت برسیمخنده

اینم از قضیه خواستگار...بقول دوستم خوباش که میرن طرف مردم..چرت و پرتاش به پست ما میخورن...والازبان

دوستتون دارم ..شاد باشین جیگراقلب